پایتخت معنوی جهان اسلام

پایتخت معنوی جهان اسلام

سامانه فیش های تبلیغی ما
پایتخت معنوی جهان اسلام

پایتخت معنوی جهان اسلام

سامانه فیش های تبلیغی ما

شوهر دهم‏

زنى بود بسیار بد قدم! هر بار همسر مردى مى‏شد. بعد از چند روز شوهرش مى‏مرد تا این که شوهر هشتم را اختیار نمود. او هم مرد و چون به شوهر نهم رسید آن هم بیمار شد، زن با مهربانى به نهمین شوهرش گفت: بعد از خود مرا به که مى‏سپارى؟
و او با عصبانیت گفت: به شوهر دهم!

آدم احمق‏

زن و شوهرى خواب بودند. ناگهان زن شروع به نالیدن کرد. شوهر بلند شد همسرش را بیدار کرد و علت ناله‏ى او را جویا شد.
زن گفت: خواب دیدم که مرده‏ ام و مى‏خواهند دفنم کنند. شوهر گفت: پس من چه قدر احمق بودم که تو را بیدار کردم.

مورچه‏ ى عاشق‏

مورچه‏ ى نرى عاشق مورچه‏ ى ماده‏ اى شد، مورچه‏ ى ماده گفت: مهر من آن است که این کوهِ خاک را از جلوى من بردارى و به جاى دیگرى ببرى، گفت باشد، مى‏برم، همین که مشغول حمل خاک‏ها شد مورچه‏ ى سومّى آمد و از جریان با خبر شد و گفت: مگر تو این مقدار عمر دارى که چنین شرطى را قبول کردى؟
مورچه‏ ى عاشق گفت: دوست عزیزم مى‏دانم که مرا این اندازه مهلت و عمر نیست؛ ولى به این خوشم که در طریق وصال محبوب و معشوقم هستم، به عشق او کار مى‏کنم، و اگر هم بمیریم در راه عشق محبوبم جان داده ‏ام.