سامانه فیش های تبلیغی ما
زنى بود بسیار بد قدم! هر بار همسر مردى مىشد. بعد از چند روز شوهرش مىمرد تا این که شوهر هشتم را اختیار نمود. او هم مرد و چون به شوهر نهم رسید آن هم بیمار شد، زن با مهربانى به نهمین شوهرش گفت: بعد از خود مرا به که مىسپارى؟
و او با عصبانیت گفت: به شوهر دهم!
زن و شوهرى خواب بودند. ناگهان زن شروع به نالیدن کرد. شوهر بلند شد همسرش را بیدار کرد و علت نالهى او را جویا شد.
زن گفت: خواب دیدم که مرده ام و مىخواهند دفنم کنند. شوهر گفت: پس من چه قدر احمق بودم که تو را بیدار کردم.
مورچه ى نرى عاشق مورچه ى ماده اى شد، مورچه ى ماده گفت: مهر من آن است که این کوهِ خاک را از جلوى من بردارى و به جاى دیگرى ببرى، گفت باشد، مىبرم، همین که مشغول حمل خاکها شد مورچه ى سومّى آمد و از جریان با خبر شد و گفت: مگر تو این مقدار عمر دارى که چنین شرطى را قبول کردى؟
مورچه ى عاشق گفت: دوست عزیزم مىدانم که مرا این اندازه مهلت و عمر نیست؛ ولى به این خوشم که در طریق وصال محبوب و معشوقم هستم، به عشق او کار مىکنم، و اگر هم بمیریم در راه عشق محبوبم جان داده ام.