سامانه فیش های تبلیغی ما
مردی، خری داشت که بسیار پیر و لاغر بود و علوفه زیادی میخورد و کاری هم نمیکرد. درعوض، گاوی داشت که بسیار فربه و شیر ده بود. یک شب با خداوند مناجات کرد و گفت: «الهی! این خر را بکش که من از خرج زیاد او به تنگ آمدهام.» صبح که شد، دید گاوش مرده و الاغش زنده مانده است. خیلی دلش سوخت و رو به آسمان کرد و گفت:«خدایا! تو بعد از این همه سال خدائی کردن، بین خر و گاو فرق نمیگذاری؟ من مرگ خر را خواستم، تو گاو مرا میکشی؟»
شخصی در آنجا حاضر بود. گفت: «خدا را شکر کن که دعایت مستجاب نشد. زیرا اگر خداوند میخواست خری را بکشد، باید ابتدا خودِ تو را میکشت. چرا که اگر خر نبودی، خودت آن حیوان زبان بسته را رها میکردی و دیگر مرگش را از خدا طلب نمیکردی».
مردی ادعای پیغمبری کرد. او را نزد پادشاه بردند. پادشاه از او پرسید: «معجزه ات چیست؟» گفت: «هر چه بخواهید.» شاه گفت: «خربزهای برای ما حاضر کن.» گفت: «سه روز به من مهلت بدهید.» شاه گفت: «همین حالا حاضر کن وگرنه تو را میکشم!».
گفت: «ای پادشاه! انصافت کجا رفته؟ خداوند عالم با آن قدرتی که دارد، خربزه را در مدت سه ماه میآفریند. حال من که پیغمبر او هستم، به من سه روز مهلت نمیدهید؟!».
مرد جوانی، خدمت یکی از علما رسید و عرض کرد: «زن بسیار مهربان و زیبارویی دارم و هر دو به هم علاقهمند هستیم. ولی متأسفانه از جهت جسمی بسیار ضعیف و لاغر است و قدرت انجام کارهای خانه را ندارد. توان مالیاش را هم ندارم که مستخدمی بگیرم. به همین جهت، خواستم زن دیگری بگیرم تا کارهای خانه را انجام بدهد. حال، چنین زنی را پیدا کردهام و خود او راضی به ازدواج با من است؛ ولی پدر و مادرش اجازه نمیدهند و میگویند: «تا زن اولت را طلاق ندهی، دختر به تو نمیدهیم.»
از شما تقاضا دارم که راه چارهای به من بیاموزید تا من هم بتوانم با این زن ازدواج کنم و هم، مجبور به طلاق زن اولم نشوم.
عالم، فکری کرد و گفت: «به زنت بگو به قبرستان برود و خودت به خانه آن دختر برو و بگو: «غیر از زنم که در قبرستان است، هر زنی که دارم، طلاق دادم.» پدر و مادر دختر، گمان میکنند آن زن تو که در قبرستان است، مرده است؛ و دخترشان را به تو میدهند.»
جوان هم همین کار را کرد و به مرادش رسید.