X
تبلیغات
رایتل
پایتخت جهان اسلام
سامانه جامع ثبت فیش های تبلیغی
=================================================== آموزش خداشناسی برای کودکان ، سئوالاتی از وهابیت ، احکام جدید ، داستانهای ناب و تماثیل کاربردی و جذاب رو از این پایگاه بدست آورید =================================================== ----------------------------------------------------------------------------------------------
مرتبه
تاریخ : 1393/07/20
حضرت امیرالمومنین علیه السلام در کوچه های کوفه قدم می زد کنیزی را دید که گریه می کند. فرمود: چرا گریه می کنی؟
کنیز گفت:
ارباب من پولی داد تا گوشت خریداری کنم، حال که گوشت را خریده به منزل بردم ارباب می گوید:
گوشت مرغوب نیست پس بده،
و قصاب نیز قبول نمی کند،
نه قصاب می پذیرد، ونه صاحب من، مرا به منزل راه می دهد.
امام علی علیه السلام همراه آن زن به قصابی آمد، واز قصاب خواست که گوشت را عوض کند، یا پول آن را بدهد.
قصاب عصبانی شد، و چون حضرت امیرالمومنین علیه السلام را نمی شناخت، مشتی بر سینه امام کوبید و گفت:
از مغازه خارج شو، این معامله به شما ربطی ندارد.
امام علی علیه السلام مشت آن قصاب را تحمل کرد و بیرون آمد و کنیز را به خانه اربابش برد.
آنها حضرت امیرالمومنین علیه السلام را شناختند و احترام گذاشتند، و آن کنیز را با محبت پذیرفتند.
اما همسایگان قصاب اطراف او جمع شده، گفتند:
می دانی مشت بر سینه چه کسی نواختی؟
آن شخص حضرت امیرالمومنین علیه السلام بود.
مرد قصاب امام علی علیه السلام را بسیار دوست می داشت، اما نمی شناخت، از جسارت و گناه خود در نزد امام فراوان عذر خواهی کرد.
و برخی نوشتند که:
با ساطور قصابی آن دست که بر سینه امام کوبید را قطع کرد، که حضرت امیرالمومنین علیه السلام ضمن دلداری او را شفا داد. بحارالانوار، ج۴۱، ص۴۸، حدیث ۱٫




طبقه بندی:
ارسال توسط علی علیزاده
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

طراحی سایت

قالب وبلاگ